همه فکر و خیالی ای دل ای دل
بساجم خنجری دل را برآرم
بوینم تا چه حالی ای دل ای دللللل
بگذار تا ببوسمت ای صبح نوش خند بگذار تا
بنوشمت ای جام پر شراب بیمار خنده های
توام بیشتر بخند خورشید تابناک منی بیشتر بتاب !
باز هم برف،
باز هم سرما،
رودخانه یخ بسته،
مرغابی فرو رفته در رؤیا.
آیینهای که در افق چشمهای توست
تصویر جنگلی است
که در رود...
چشمه ی جوشان یک شعر..
تا سوز و سرمای زمستان را بزدایم از کویر ..
خمار ساغری کهنه ام مرا
مر مرا مر می بده جامی پیا پی بده ..
تا بجوشم چون زلال چشمه ها..
همراه جرس بر خروش بیابان جاری شوم
کاروان ر ه شوم - رهنما بر راه و بیراه ها ..
و با رویش باغ سکوت، در هنگامه خروش و همهمه،
صــــــداي تـــــــو رااي دوست
در دل مـــــــــــــن نجوا می خواند
یکبار دیگر آینه یک بار دیگر آب
دستانم احساس نوشتن دارند..
راه آسمان باز است پرواز را باید بیاموزیم
بازگشتم را مدیون یک غزل ساده که از آسمان
چکید:
می دانم
"پشت پنجره می آیم
چقدر پرنده می بارد بر تن درخت پاییزی
لابه لای باغ که پرسه می زنم پیراهنم بوی بهار می گیرد!
|
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد |
|
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد |
|
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنيد |
|
تا نگويند حريفان که چرا دوری کرد |
|
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق |
|
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد |
|
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود |
|
آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد |
|
غنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشکفت |
|
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد |
|
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود |
|
عرض و مال و دل و دين در سر مغروری کرد |
جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میكرد.
رفتن و ردپای آن را و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند!
جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند.
او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد ...
آنوقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ.
تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آنكه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست.
اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند که آواز او حقیقتی از پیغام های خداست.
همسنگ این روزای من..
اینجابجز دوری چیزی نزدیک نیست»
********
Peace
Hope
Honesty
به شگفتم واداشت
هرزه های بیهوده را مو به مو باید کند
آبی جاری ازان برکه ی دور
باز سبز خواهد شد
سرخ خواهم شد
آنچنان که نرگس به شقایق
M 5:55 PM
یک برگ دیگر افتاد از درخت زمان
یک قدم
۲۹
بهار که میشود؛
دریا آرام موج میزند به ساحل،
تا تلنگری زده باشد به ماسههای سرگردان ساحلنشین.
سال جدید به طبيعت وانسانیت مبارک
نشسته بار گرانی به روی شانه ام امشب
خیال شعله ندارد ..چراغ خانه ام امشب
جاده های سین سرنوشت..!؟
- -
میچکد مهتاب
برگیسوان خیس
ظلمت اين شب.
در صحنه نشسته ام
و گردن بند بلورین می بافم برایت!
حتی اگر نباشي،
ميآفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را